بایگانی دسته: داستان فارسی

کانال گیله قصه در تلگرام

سلام. این کانال گیلˇقصه است که هر شب ساعت ۱۱:۳۰ یک داستان گیلکی صوتی پخش می کند. زمان قصه ها حداکثر ۱۰ دقیقه ست. این کانال بهانه ای ست تا گیلکی بشنویم. گیلکی یاد بگیریم و گیلکی حرف بزنیم. اگر داستان گیلکی دارید و یا می توانید داستانی را به گیلکی ترجمه کنید و می توانید آن را بخوانید و اقوامی دارید که قصه بلدند و تعریف می کنند آن را ضبط کنید و با ما تماس بگیرید و برای ما بفرستید. از فرمت۳gp، mp3 و…استفاده کنید و مستقیم از تلگرام ضبط نکنید. بدیهی ست که قصه ها مطابق فضای رسمی نشر در کشور ما، ایران عزیزست. این کانال را به دوستان خود در سراسر جهان معرفی کنید. خرده فرهنگ ها میراث بشری هستند و مدرنیته تاکید بر حفظ این میراث دارد.

https://telegram.me/gileghesseh

حتما از نظر خودتان ما را مطلع کنید، صفحه شخصی پرویز فکرآزاد در تلگرام:   http://telegram.me/fekrazad

سلأم. اين کأنألˇ گيلˇ قصه يه کي هر شب ساعتˇ ۱۱:۳۰ ايتأ صؤتي گيلˇ قصه پخش کۊنه. قصه زمأن حدود ده دقه ايسه. أ کانال بؤنه يه کي گيلکي بيشناويم. گيلکي يأد بيگيريم و گيلکي گب بزنيم. اگر داستان داريدي يأ تانيد داستانانه به گيلکي واگردانيد و يا آشنايي داريدي کي قصه بلديد و تانيد تعريف بوکونيد، اونأ ضبط بوکونيدو أمره اوسه کۊونيد. جه تؤپؤق زين نترسيد چون أمأ اديت کۊنيم. از فرمت mp3, 3gp, amr و… استفاده بۊکۊنيد. يعني مستقيم جه تلگرأم ضبط نۊکونيد. معلومه کي قصه يان مطأبق فضأي رسمي نشر أمي کشور عزيز ايران ايسه. شيمي قصه يأنˇ رأفا ايسأييم. گيلˇ قصه کأنالˇشيمي دوستأنأ معرفي بۊکونيد
https://telegram.me/gileghesseh

gilghesse

مهربانی گرافی

 با خودم گفتم ای وای! کی نوبتم میشه؟ منشی برگه ای دستم داد و گفت فعلا  شش هفت لیوان آب بخورید و راه برید تا صداتون کنم

توی سالن انتظار جایی برای نشستن وجود نداشت ولی در اتاق مجاور چند صندلی خالی بود و زنی در قُطر اتاق قدم می زد. نشستم و در بطری را باز کردم و یک لیوان آب ریختم و خوردم.

اگر مثانه ام زود پر بشه و نوبتم نشه؟ بازم ناچار بشم مثل دفعه قبل تخلیه کنم و نوبتم از بین بره چی؟ ای وای با این درد پهلو چکار کنم؟

انگار فکرم را خوانده باشد گفت: نگران نباشید. گفتم: آخه از راه دور اومدم. شب هم بشه دیگه مصیبته واسم رانندگی کردن. والله نمی دونم چی میشه باز این دفعه.

دیگر به او نگفتم یعنی خجالت کشیدم که بگویم خیلی نمی توانم خودم را نگهدارم. نگاه تکیده اش را به من دوخت و گفت: نگران نباش درست میشه.

بطری آب خالی شده بود که مرد جوانی داخل اتاق آمد: ادامه خواندن مهربانی گرافی

ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﻧﺎﻥ

 ﻧﺎﻥ ﺑﺮﺑﺮﯼ ﺧﺸﺨﺎﺷﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮﮎ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﺗﺎﺯﻩ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭼﻨﺪ ﺟﻠﺴﻪ ﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﻃﻮﻻﻧﯽ، ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﭼﺎﯼ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ام.

ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﯾﺎ ﻧﮕﺎﻩﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ. ﻓﻮﺭﯼ ﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﻠﻮ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ :

ﻣﺮﺳﯽ ﭘﺴﺮﺟﺎﻥ ! ﺍﻻﻥ ﺳﺮ ﮔﺬﺭ ﻧﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﯿﺮم.

ﺗﮑﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :

ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺗﯿﮑﻪ ﺭﻭ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ، ﺻﻒ ﻧﻮﻧﻮﺍﯾﯽ ﺷﻠﻮﻏﻪ !

ﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﻢ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ و ﺑﻪ ﻗﺪ ﻭ ﺑﺎﻻﯼ ﭘﺴﺮﮎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .  ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﭘﯿﭻ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ.

کوچه

نمی‌دانم کجا او را دیده‌ام. قیافه‌اش خیلی آشناست. برای اینکه سر صحبت را باز کنم می‌پرسم:

– آقاپسر ببخشید! نام این کوچه چیه؟

جواب می‌دهد:

– صومعه بیجار

می‌گویم:

– می‌دونم، این کوچه رو می‌گم! این کوچه فرعی رو؟ ادامه خواندن کوچه

انار

  چرا هر چی من می گم تو فقط می گی “انار، انار”! زبونت را زنبور نیش زده؟ از موی سفیدت خجالت نمی کشی؟ از این دو نخ شفید! تو مگه خواهر و مادر نداری؟ بازم می گه “انار”. چرا باید صدامو بلند نکنم؟ می ترسی همسایه ها بشنوند؟خب بذار بشنوند، تو یکی دیگه برام از فرهنگ آپارتمان نشینی حرف نزن! اگه حالیت بو، این غلطو نمی کردی! منه بدبختو بگو تازه رسیدم خسته و کوفته، اومدم دراز بکشم رو کاناپه که یه کم آرامش بگیرم،زن و بچه ی خودت بودن، اگه یهو می دیدن دوتا چشم نامحرم، مث دزادا، میخ اونا شده، زهره ترک نمی شدند؟ها؟ ادامه خواندن انار

اين طرف بازار

صدايش ديگر در نمي آمد، از صبح علي الطلوع كه از خانه زده بود بيرون، كنار اوستا ايستاده بود و بدون وقفه فرياد كشيده بود تا نظر عابران را به خود جلب كند. آن روز خيلي دلش مي خواست كه مي توانست يك قطعه ماهي، براي خانواده اش بردارد، ولي باز هم، همه را فروخته بود.

ناهار چي بخوريم

لامصب بازم سوخت! تو به اين مي گي قهوه اي؟ من كه تازه از راه رسيده م خسته م، بايد مواظب پخت و پز خونه هم باشم!؟ كلافه م. خدايا بازم شروع شد. هفت هشت ساله دارم باهاش كار مي كنم. هميشه م خوش حساب بوده. هزاربار گفتم! بازم توضيح بدم؟ بابا چه مي دونستم اين جوري ميشه! چه مي دونم. بازار انگار قفل شده همه چي ريخته به هم. بنده خدا كارش رونق داشت، نمي دونم چطور شد كم آورد!؟ از موقعي كه تو دبي ملك خريد ،گرفتاريش بيشتر شد. حالاهم مي گن رفته بفروشدش و بياد قرضاشو بده. ادامه خواندن ناهار چي بخوريم

داستان کوتاه – ديگر

ديگر

ناگهان شروع كرد به نوشتن . ولي، سطر به سطر و منظم. با كلمه هاي آشنا . يك صفحه ي كامل نوشت و دوباره رفت سر صفحه .كمي مكث كرد تا نوشته هاي قبلي از روي كاغذ پر كشيدند و كلمه به كلمه پشت سر هم مثل يك فوج پرنده ، توي فضاي اتاق به پرواز در آمدند. و او دوباره از سر سطر شروع كرد . خيلي خوب و تميز. تو رفتگي پاراگراف ، ويرگول ، نقطه و… همه چيز را دقيق به كار ميبرد. تا آخر نوشت و دوباره به سطر اول صفحه برگشت و باز هم پرواز كلمه هاي پرنده توي حجم اتاق . همه جا پر از كلمه شده بود و پرواز. ادامه خواندن داستان کوتاه – ديگر

داستان آقا کریم خسته نباشی

۱

نماز صبح را كه مي خونم ديگه خوابم نمي بره .

از اتاقك نگهباني ميام بيرون .

قفس مرغ عشقو، روي ميخ ديوار حلبي آويزون ميكنم.

با شمعدوني هاي باغچه ام ور ميرم.

توي اين دوسه  ماه ،گلهاي قشنگي دادەن !

آفتاب از گوشه درخت چنار، ميريزه توي حياط.

نوخاله ها را از تو محوطه ي كارگاه جمع ميكنم.

امروز قراره آجر بريزن .

باغچه رو آب پاشي ميكنم و كتريو ميذارم رو گاز پيك نيكي.

زنجير دوچرخه مو روغن كاري ميكنم.

مدتي يه خونه نرفتم. دلم واسه بچه ها يه ذره شده.

صاحب كارمون كه بياد ، ازش چند ساعتي مرخصي ميگيرم.

۲

از دوچرخه پياده مي شم .

خرت و پرت ها رو از باربند بر ميدارم و ميبرم ميذارم تو اتاقك.

كارگرا ، چايي دم كردەن. يه استكان واسه خودم ميريزم .

داغه ، زبانم ميسوزه.

تا ميام لباسامو عوض كنم، معمار داد ميزنه :

– آقا كريم ، شاقول اوستا از دستش افتاده پايين ، جلدي بپر براش ببر طبقه چهارم.

ميرم تو محوطه و شاقولو از رو كپه ي آجرا  برميدارم.

چشمم به گلبرگاي صورتي پرپر شده ي زير آوار آجرها ميفته .

تا ميام فرياد بكشم :كي اين گلها رو….

آب تو گلوم خشك ميشه .

پرويز فكرآزاد

۸ مرداد ۸۵ رشت

این داستان در تاریخ ۲۰-۸-۹۲ در روزنامه فرهیختگان (صفحه ۶) به چاپ رسیده است

 

بدون كلسترول (داستان كوتاه )

عصري داشتم دندونامو خلال ميكردم كه بچه هام

خبر دادن كه تو اينترنت خوندن ، پسرهاي

يعقوب خان – دامدار معروف- ادعا كرده ن ،

داداش كوچيكه شونو من خوردەم. اينقدر غافلگير شدم

كه خلال دندونو قورت دادم . برّه ي عصرونه كوفتم شد

. بگي نگي غصه م گرفت . نه به خاطر اينكه ادامه خواندن بدون كلسترول (داستان كوتاه )

پروانه ي شمايم. داستان كوتاه

با صد هزار خلق تنهايي      بي صد هزار خلق تنهايي

“رودكي”

پروانه ي شمايم

–  سلام

يه بار ديگه بلندتر!

–  سلام!

انگار نه انگار.

دور ميز دراز قهوه اي كدر نشسته ن و با طمطراق به هم ديگه فخر مي فروشن .

استادِ بگي نگي جوان، كه اصلا” نگام نمي كنه .

–  مث اينكه عادت ندارين جواب سلام بدين !

پوزخندي ، روي لب و لوچه شون شيطنت مي كنه. دو سه نفر كه روشون به منه، از رو  برج ايفل ،نيم نگاهي به اين  پايين مايينا مي ندازن و با تبختر سري تكان مي دن.

يه صندلي بر مي دارم و كنار استاد مي شينم.

– آقا، مي دوني الان ساعت چنده ؟

–  بله ! دو دفعه سر ساعت چهار اومدم ولي كسي نيومد. حتي خودتون هم خيلي دير اومدين! منم امروز ساعت پنج او مدم .

بعد از چند ثانيه سكوت استاد فرمايش مي فرمايند:

–  شما از اينجا پاشين، بريد اون طرف ميز، اون ته، بنشينيد اونجا، تا مباحث قبلي رو مرور كنيم.

نمي دونم كي تو دلم داد مي زنه، اوخ! نوك يه سنجاق قفلي رفته تو شكمم۱.

مكث كوتاهي مي كنم و پا مي شم. اينجا رو با كافه خاپي۲ اشتباه گرفته ن انگار! يعني چي ؟ اينجا بشين و اونجا نشين! چه فرقي داره ! يعني اينقدر منو بيسواد فرض كرده ن كه نباس پيش مثلا استاد بشينم ؟ لابد چند نويسنده ي جوان و ترگل ورگل  بايد دور بر حضرتش با شن ! مثِ جوونك عينكي با اون موهاي سيخ سيخي ش. انگار يه جوجه تيغي، رو سرش كمين كرده  تا كسي نتونه دست نوازش روش بكشه و يادش بياره كه هنوز بچه س. يا مثِ اون زن جووني كه توي  قصه هاش، از زاويه ديد اول شخص يه پسر دست و پا چلفتي، ‌هي دنبال لي لي، موس موس مي كنه!

به غير از يكي دو نفر بقيه تقريبا” هم سن و سال پسرام هستن  .  حتماً پيش خودشون مي گن اين مرتيكه تو اين سن وسال، تازه هوس داستان نويسي كرده. اصلا” با من جور در نميان . چه جماعت متكبر و خود شيفته اي!  منو بگو كه مي خوام از اينا تكنيك نوشتن ياد بگيرم . از هفته ي بعد، ديگه نميام . گور پدر نويسندگي! برم پي كارم. كي بود مي گفت: اگه جنابعالي مي تونيد بدون نوشتن زندگي كنيد، بي خودي زحمت نوشتن به خودتون نديد۳٫

همين جور مي رم به طرف ديگر ميز. نفس برشته مو، بي رنگ و بي صدا از پره هاي دماغم،  مي دم بيرون. تو قاب پنجره ي روبرو، آبي آسمون، چرك مي زنه. شيرووني  ساختمون ها، گرماي ظهرُو، دارن پس مي دن .

خيس عرق شده م. پاهام مي سوزه، داغي چيزي، تو تنم زوزه مي كشه .

با اين همه هياهو تو كوچه و خيابون، سقف ها،  مث بيابون به نظر ميان !

برهوت حلبي.

خود مو جمع و جور مي كنم .

پاهام توي ناودونِ پُر از تار عنكبوت گير كرده، به زحمت مي كشمش بيرون. قطارِ شيارهاي كركرەاي، ۹۰ درجه مي چرخه، راه مي افته و منو با خودش  مي بره، سقف به سقف .

سي و سه پرنده۴، پل مي زنن تا من از شهرداري و كتابخانه ملي، سُر بخورم رو سقف  سينما سپيدرود. اون زير، چند نفر منو به هم نشون مي دن . دست ها رو دور دهان حلقه كرده اند و هر كدوم يه چيزي رو فرياد مي زنن :

–  منو تسلي بده ،

‌-  غمگينم كن ،

–  منو تو رويا ببر،

–  بخندونم ،

–  منو وادار كن فكر كنم ،

–  شادم كن ۵

–  منو بنويس .

–  و …..

سرعت مي گيرم . سقف به سقف .

از اين بالا ، ميدان فرهنگ،‌ تو چنبره پمپ بنزين و ماشين ها، داره هلاك ميشه . پيرمردي كوسه، با گونه هاي پُف كرده ، پر مي كشه و مي گه:

–  اگه خاطرات خودتو بنويسي، چيزي ازش نمي مو نه. پاك مي شن.۶

بنويسم ؟ اصلا” من اين كاره م؟

حالا رسيدم به آسمون ميدون مصلي .

–  صداي آد ماي له شده رو بنويس. ۷

مردي كه ظرفي از ژله ي سيب صحرايي۸ تو دستشه ، پرواز كنان  اينو تو گوشم زمزمه مي كنه .

ته كوچه ي اميد، از  لوجَنك۹ سقفي آشنا، مي سُرم توي يه راهرو . يه مرد زاغ، با ريش پُرپشت ،گوشه اي كز كرده و مث سيلاب هاي بهاري۱۰ اشك مي ريزه  :

–  همه چيزو نگو ، نشون بده .

مي رسم به يك تخت خالي، تو يك اتاق هشت نفره.

–  خاله كجاس ؟

پرستار چاق با  كفش هاي پاتيناژ ، لوچان مي زنه :

–  تو كه مي دوني مرده .

خنده ي موذيانه ش ، اوخان۱۱ مي شه  توي تنم:

–  حالا كمي صبر داشته باش.

مي ره و كمي بعد با يه صندلي چرخ دار، خاله رو مياره مي ذاره كنار تخت خالي و مي لغزه توي راهرو.

–  خاله كجا بودي؟

–  همين جا نبودم ؟ بودم ؟

–  خاله مي بخشي دير به دير ميام ديدنت .

–  عيبي نداره. خب، كار داري.

چشماشو مي دوزه به بخار تيره اي كه از درز موزاييك هاي زير پاش مي زنه بيرون .

–  تا وقتي دست بفرمونشون بودم ، منو مي خواستن . ولي الان ؟ با اين پير زناي مفلوك تر از خودم افتاده م اين گوشه . اينام يا خوابن يا انتظار مي كشن . راستي برام قبر خريدي ؟

– آره ، مگه يادت نيست. دو سال پيش، كنار قبر دايي و زن دايي. آخ ! همونجا هم دفن ات كرديم .

يه پيرزن تَرَكه اي با جوراب شلواري باله مانند، همچين  موزون مي آد به طرفم ،  چرخي ميزنه، بعد دستاشو، مواج، تو هوا ول مي ده  و بلند مي خونه :

كور سوي شمعي،

خانه ام را،

روشني مي بخشد؛

پروانه ي شمايم .

از چين و چروك لايه لايه، توي صورت خاله خبري نيست. موهاي حنا زده ، چه بهش مياد !

– راستي،  توي مراسم عزاداريم، خيلي از آدمايي كه اومده بودن رو سال ها  بود كه نديده بودمشون. خوب همه رو خبر كرده بودي، خوب! دستت درد نكنه.

صندلي چرخ دار، از رو زمين فاصله مي گيره و توي مه و ابر گم مي شه .

به سنگ قبر يكدست سياهِ خاله، توي قبرستان امامزاده خيره مي شم . همه دور و برش هستند. شوهرش، دايي، برادرش، زن دايي  و خيلي هاي ديگه .

خاله كه مي ميره ، ديگه نمي ميره .۱۲

خيس عرق شده م. به طرف ديگه ميز مي رسم و مي شينم . استادِ بگي نگي جوان، در باره ي داستان من داره حرف  مي زنه. قصه اي كه هفته پيش از  من  گرفته بود تا با خط و ربطم آشنا بشه. از قوه ي تخيلم توي اين سن و سال مي گه. با اشاره به داستاني از بورخس، اين جمله رو هم چاشني نظرش مي كنه :

–  چاقو ها مي مانند ، آدم ها مي روند .

داستان من و اين همه حرف و حديث و فاكت! حتي يك صفحه ي كامل برام نقد نوشته. به قول جوونا: بابا اي ول !

بيرون آفتابي يه، چند تا بچه گربه، رو  شيرووني ها  دنبال هم كرده ن. انگاري قلم مويِ يه  نسيم خنك، تو تنم رنگ آبي مي زنه و قلقلكم مي ده . تو اتاق بارون مي آد. نم نم. جام خوبه. از اينجا خيلي خوب مي تونم استاد و تخته رو ببينم. جوجه تيغي، روي سر جوونك، چه خوش نشسته ، آرام و مهربون. آخي لي لي !! به خودم مي گم : يا بنويس يا برو بمير۱۳ .

۲۵ تير ۸۵ رشت . پرويز فكرآزاد

۱ . داستاني از كيهان خانجاني  در گلستانه شماره ۵۱ شهريور ۸۲

۲ . كافه خاپي : كافه اي در بارانكيا ي كلمبيا كه ماركز و دوستان هنرمندش دور هم جمع ميشدند و دون رامون بينيس ، معلم آنها بود.

۳٫ جمله اي از رايز ماريا  ريلكه شاعر و نويسنده آلماني (۱۹۲۶- ۱۸۷۵ ) نقل از كتاب زنده ام كه روايت كنم.(گابريل گارسيا ماركز)

۴٫ اشاره به مجموعه سپيد رود زير سي و سه پل. كيهان خانجاني.

۵٫ سخني از گي دو مو پاسان. نقل شده از نرگس مقدسيان در سايت ماندگار.

۶ . سخني از كنفسيوس فيلسوف چيني به نقل از كيهان خانجاني در يك سايت اينترنتي.

۷٫ فرانك اوكانر ايرلندي( ۱۹۶۶- ۱۹۰۳ ) .

۸ . اشاره به يكي از مجموعه ي داستان كوتاه اوكانر.

۹ . لوجنك :  محل ورود به سقف در شهرهاي شمالي.

۱۰٫  از آثار ارنست همينگوي.

۱۱ . او خان (گيلكي) : پژواك .

۱۲ . برگرفته  از سخن يدالله رويايي : مادر كه مي ميرد ، ديگر نمي ميرد.

۱۳٫ جمله اي از گ. ماركز