خرابات
پس شما پسر كبلايي هستي. نمي دوني چه مردي بود! به قد و قواره اش كشيدي. رنگ و لعاب شو داري. يادش به خير. سفره ش هميشه باز بود. يه بار نديدم ناهار شو كه مادر خدا بيامرزت براش ميفرستاد قهوه خونه ، تنهايي بخوره. به قول شما جوونا به همه فاز مي داد. آدم پر دل و جرئتي بود.اهل بگو بخند و تفريح. بحر طويل هاي مجله ي توفيق رو بلند بلند مي خوند و بشكن ميزد و مشتري ها هم با هاش دم ميگرفتند.. شيرين كاري هاي ميكرد كه هنوز هم ورد زبون همه س. رفيق فابريك بوديم. شما يادت نمي آد. بچه بودي. البته رفيق زياد داشت . از من استوار گرفته تا اون بالا بالاها. هر وقت رئيس كلانتري عوض مي شد تيمسار فرجاد يا سرهنگ تقوا ، سفارشش رو ميكردن . اون موقع ها تو بيشتر قهوه خونه ها بساط شيره كشي پهن بود. ولي تو قهوه خونه كبلايي هر كسي رو راه نمي دادن .آدماي سرشناس رفت و آمد ميكردن .هيچ جووني هم حق نداشت پا شو بذاره تو خرابات .آقا جو نت، چايي داغ ميريخت روشون. مي گفت ما وضعمان فرق ميكنه، اون موقع كه آزاد بود معتاد مون كردن، حالام كه قاچاقه وقت پيري نمي تونيم بذاريمش كنار. يادمه وقتي سروان طارمسري شد رئيس كلانتري، اول از همه سراغ خرابات كبلايي رو ازم گرفت.
- شنيدم خيلي ها هوا شو دارن اوليايي! ولي توي منطقه ي من كسي حق نداره شيره كش خونه اش داير باشه. همين روزا پرونده شو مي بندم.
ول كن هم نبود .چند بار سرهنگ تقوا براش پيغام پسغام فرستاد ولي انگار نه انگار.
يه شب سرد زمستون داشتم به پاسبوناي گشت سر كشي ميكردم. به ساغري سازان كه رسيدم ديدم بوي شيره ي پخته پيچيده توي ميداني پشت مسجد گلدسته . در خونه ي كبلايي رو زدم. مادرت هراسان در و باز كرد. كبلايي از ته ي دالان باريك حياط، بلند پرسيد :
- چيه غلام چه مرگ ته ، صبح بيا مغازه ، سهم تو بگير ، فعلا"، خوب هم نيامده.
مادرت گفت :
- كبلايي! سركار اولياييه .
اومد دم در و گفت:
- فكر كردم غلام پاسبان دله س. ببخش سركار !
بعد تعارفم كرد تو . گفتم ممنون كبلايي، تو رو خدا مواظب باش ،اين طارمسري بد جوري كليد كرده .هيشكي رو هم قبول نداره. پشتش انگار به از ما بهترون گر مه!
خنده اي كرد و همچين خونسرد گفت باشه ، ممنون . بيا تو حالا .
دو روز بعدش دم دماي غروب ، سروان منو احضار كرد و گفت به مامورا آماده باش بده مي خوايم بريم تفتيش. پرسيدم كجا جناب سروان.
لوچان زد و گفت وقتي رفتيم مي فهمي.
شستم خبردار شد. به پاسبونا آماده باش دادم . بعد غلام پاسبان رو صدا كردم و گفتم غلط نكنم مي خواد بريزه تو خرابات كبلايي. با دوچرخه ي من جلدي ميري مي گي كه بساط مساطو جمع كنه .از كلانتري تا قهوه خونه راهي نبود.
با ده پونزده تا مامور ربع ساعت رسيديم. سروان جلوتر از همه دستور داد بدون معطلي بريزيم تو و همه جا رو زير و رو كنيم. من پشت سر سروان وارد شدم . فقط چند تا مشتري نشسته بودن و قليان مي كشيدند. پاسبونا شروع كردند به وارسي .كبلايي دستمال به گر دن و خنده كنان اومد جلو و گفت :
- خوش اومد ين قربان صفا آور دين.
بعد خواست كه با سروان دست بده. اما سروان اعتنا نكرد و با چوب تعليمي به پا ي خودش زد و هوار كشيد:
- همه جا رو خوب بگرد ين. سريع تر سريع تر. كسي هم از جاش تكون نمي خوره تا تفتيش تموم بشه.
كبلايي رفت و يه چايي ريخت و اومد كنار سروان . با دست راستش چايي رو تعارف كرد و دست چپش رو آروم به پشت سروان كوبيد و گفت :
- يه چايي دبش حال آدم رو جا مياره . به خودت سخت نگير سروان.
سروان سينه اش رو داد جلو كه دست كبلايي رو پس بزنه . من و پاسبونا از ترس زهره ترك شديم. به اندازه يك كف دست ، شيره چسبيده بود به پشت جناب سروان. روز هاي سرد ، لباس فرم پشمي مي پوشيديم . لامصب، حسابي روي پرزهاي پارچه جا خوش كرده بود. سروان هم هي بو مي كشيد و به پاسبونا تشر ميزد. پاهام شروع كرد به لرزيدن. مشتري ها هم يواشكي پوزخند مي زدن و به هم ديگه اشاره ميكردن. مانده بوديم چي كار كنيم. پاسبونا به من نگاه ميكردن و ادا و اصول مي او مدن. من هم لب ور ميچيدم و ابرو بالا ميدادم. سروان كه كلافه شده بود ، خودش هم حسابي سوراخ سنبه ها رو ميگشت. دستور مي داد توي نقل دان هاي چايي و قند رو هم خوب وارسي كنند. نيم ساعتي قهوه خونه قرق بود. رفتم جلو گفتم قربان چي دستور مي دين چيزي پيدا نشده ، خوبيت نداره بيشتر از اين لفتش بديم.
سروان چشم غره اي به كبلايي رفت وگفت:
- حالا اين دفعه رو شانس آوردي نمي دونم چه جوري خبردار شدي. ولي بالاخره دست تو رو ميكنم.
كبلايي همينطور لبخند زنان اومد جلو و دستش رو زد به پشت سروان وگفت جناب ! خلاف به عرضت رسوندن. اينجا چيزي پيدا نمي كني.
شب كه سروان ميره خونه ، مث اينكه خانمش دم در ازش مي پرسه چرا اينقدر بوي ترياك مي ده.
صبح علي الطلوع ، سروان با لباس فرم ديگه ش مي آد كلانتري و همه رو احضار ميكنه و رو سرمون هوار مي كشه : پدر سوخته هاي مافنگي!
بعد هم دستور باز داشت همه ي ما رو صادر ميكنه.
خدا پدر ت رو بيامرزه . خدا سروان رو هم بيامرزه.