و این بازی

خنده های ریز
که نبض اش
روی شانه هایت می تپند
در شعر شاعری
جا مانده
و مرا هم از آن گریزی نیست
و این معمای هزار ساله را
پیچیده تر کرده
طعنه است یا ریشخندی
که دیوانه می کند
عاشقانه سرایان را
یا چراغی ست
که امید را در نبض کم رمقی
نقش نور می زند
و دیوانه تر می کند
یا
شوقی ست
از نمایش دستپاچگی شاعری
که دست و پای خود را گم کرده
و عنان اختیار به ریز موج های آبشار گیسویت سپرده
به هر حال
این شعر فرودی می خواهد
که معمای حل ناشده
مجال پایان به آن نمی دهد
و این بازی تا هزاران سال دیگر
هر لحظه تکرار می شود

همچنین بخوانید:   هنر ماندن (داستان كوتاه)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *