مولن روژ ( طرح در حال اتود)

مولن روژ (طرح يك داستان كوتاه)

ساعت چهار بعد از ظهر با آقاي كيهان خانجاني قرار داشتم.

– نزديك هتل ارديبهشت، ايستگاه صومعه سرا، دفتر شبكه سبز،كارگاه داستان نويسي،منتظرتم.

نشاني را در خانه فرهنگ از او گرفتم.سر ساعت چهار، زنگ شكسته ي دفتر را زدم.يك ربعي منتظر شدم .در اين فاصله هر از گاهي با فشار بيشتري زنگ زدم، كسي پيدايش نشد. همينطور كه به گودي تو در تو و استوانه اي اثر دكمه ي زنگ روي انگشت سبابه ام خيره شده بودم، شروع كردم به قدم زدن. در سينما مولن روژ، فيلم نمايش ميدادند.خيلي تعجب كردم ،سالها ي سال اين سينما بسته بود.ولي حالا،آسياب بادي نئون سر در سينما با چراغهاي چشمك زن ، مانند سالهاي دور،جلوه گري ميكرد.سه نخاله، سپهرنيا، گرشا ، متوسلاني ، در ساحل دريا، دنبال زيبارويان بيكيني پوش كرده بودند.توي سينما بودم.كنارم نوجوان آشنايي نشسته بود كه با دوستانش تخمه ميشكستند و ميخنديدند و گرم تماشا بودند.توي تاريكي ،با انگشت شست ، حفره ي اثر دگمه ي زنگ روي انگشت سبابه ام را لمس ميكردم كه نعره ي تارزان ،نگاهم را به پرده سينما كشاند.جوان آشناي بغل دستي ام ساكت شده بود.از سكوت او و دوستانش متعجب شدم .بن هور با قدرت داشت ارابه ميراند كه اسپارتاكوس را روي پرده مصلوب كردند.انگار همه ي فيلمها را باهم مونتاژ كرده بودند.

– اين چه فيلميه؟خبر نمايشش را هيچكس به من نداد.حتي برو بچه هاي خانه ي فرهنگ.

جوان آشنا نگاهي به من انداخت و هيچي نگفت .عينكش را جابجا كرد و به ناله هاي شازده احتجاب كه به سختي از حنجره ي بيمارش خارج ميشد،‌گوش سپرد.شازده از پله هاي شكسته مفروش با قاليهاي مندرس، سرازير شده بود.صداي همهمه از بيرون سينما بگوش ميرسيد.جوان پاشد. كيف چرمي اش را زير بغل زد وبا دوستانش هراسان بطرف در خروجي رفت.جلوي سينما ، دن كيشوت با همه اهالي لامانچا، جمع شده بودند.نيزه بزرگي را دستجمعي به آسياب نئون سر در سينما ميكوبيدند ؛ دن كيشوت سوار بر اسبي چوبي واهالي، همراه پانچو،سوار بر الاغي بزرگ، بيرحمانه سينما را به آتش كشيدند.در حاليكه كيف چرمي ام را به سينه ميفشردم هر طور شده خودم را به خيابان سعدي رساندم و از كوچه مجاور هتل ارديبهشت به دفتر شبكه ي سبز رفتم.ساعت، چهار و بيست دقيقه بود.اثري از حفره ي استوانه اي روي انگشت سبابه ام نبود.خانم كريمي كه بتازگي نفر اول داستان نويسي در يك جشنواره شده بود، با آقاي خانجاني و چند داستان نويس جوان ، جلوي در شبكه سبز، منتظر بودند.وقتي داخل دفتر، دور ميز نشستيم ، از پنجره مشرف به كوچه ،ساختمان چند طبقه ي فرسوده ونيم سوخته ي سينما مولن روژ را ديدم كه در هرم شرجي و خفقان آور ساعت چهارو نيم بعد از ظهر تابستاني ، هنوز سرپا بود. انگشتان شست و سبابه ام را داشتم بهم مي ماليدم كه آقاي خانجاني كليد زد:

– خب چند نفر داستان آوردند؟البته اول شيريني موفقيت خانم كريمي را ميخوريم.

پرويز فكر آزاد

رشت ۱۲ تير ۸۶

همچنین بخوانید:   تشکر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.